۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

شکار شادی

 

در نگاهی به حرکت شتاب آلود زمان  , لحظه ها و دقایق با سرعتی وصف ناپذیر در پیش روی ما پدیدار و همچون تابلو های کیلومتر شمار جاده باز هم از برابر دیدگان  محو و به ابدیت می پیوندند .
شکارچیانی که درجستجوی مروارید های تابان و گرانبها در دل دریا به جنگ امواج سهمگین می روند برای دست یافتن به آن گوی شفاف ونورا نی , یورش امواج را بر سینه خود به جان می خرند وهراس از مرگ را به فراموشی می سپارند

ولی  در مقایسه با جنگ تهور آمیزصیادان مروارید وقنی به زندگی خود می نگریم در شکار لحظه های پربها و یکدانه ای که اینچنین  رازگونه و شتابان از برابر چشمانمان از صدف خود خارج می شوند و  لحظه ای بعد برای همیشه از دسترسمان  خارج می شوند خود را تا چه اندازه چالاک و آماده و چقدر بی دست و پا و ناشی حس می کنیم .

حقیقتا چه باید کرد با گذری که لحظه به لحظه آن مخاطره از دست دادن را به همراه دارد ؟
 چگونه می توان در این بهبوهه بیم و امید , حسی بهتر و آرامشی حقیقی را درخود ایجاد کرد ؟
در پاسخ به این پرسش بارها به جمله سمبلیک ؛؛ لحظه را دریاب ,, برخورده ام ولی چگونه  ؟
برای دریافت لحظه به چیرگی بر درون خود نیازمندیم  و برقراری آرامش در میان  امواج ویرانگری چون خشم و یاس و اظطراب و .. ولی آیا این میسر است ؟

گاهی برای ساختن لحظاتی شاد , ساعتها به کار و تلاش پرداخته ام  وشاید حتی زمان زیادی را برای آن لحظه آمال , پایمال کرده ام ولی در انتها آن لحظات شادی بخش را هم ناشیانه از دست داده ام 
ولی گاهی به سادگی و بدون هیچ مقدمه خاصی لحظه  همجون  گوهری دردانه مهربانانه در کف من نشسته  و با سرانگشتان شادی بخش خود حس  زنده بودن را به من بخشیده .
با خود می گویم شاید برای شکار شادی  نیازی آنچنان به جستجو نباشد . 
شاید بهتر این باشد که پلکها را برهم گذارم وفقط او را آرزو کنم تا چون گوهر تابناک بر دامان من نشیند .





۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

خیال




سر تا سر خیال من نقاشیهای کاشیهاش
سبز میشن و ناز میکن ، مستا شبا تو کوچه هاش
هوای آواز میکنن






۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

دوزخی





امشب باز در آتش فراغ او میسوزم .   درد غربت وجودم را سراسر تیره کرده.
در آرزوی یک اشنایم ، همان دوست  قدیمی‌ .
آن کسی  که تقدیر مرا بر نام او رقم زدند . آن که روح  مرا بر جان او پیوند زدند ، از اولین دم حیات ...
میخواهم او را بیابم و رنج هزار سال زندگی را بر دامانش ببارم.
گفته اند مرا، او در   زمان جاریست ، زمین  مکان حضور اوست  و قلب من  سرای جلوس اوست.
آسمان را می‌نگرم  که تیره وقیر گونه است  .گویی هیچ نشانی‌ از  او ندارد.
پس او را بر زمین خواهم یافت... 
 شبی سرد است و نمناک .  بر گردهٔ خیابان پا میگذارم و در تاریک و روشن شهر به جستجو میپردازم .
چشمها را میبندم و گوش می‌سپارم . نجوای زمین را میشنوم ، ناله باد را نیز..
و صدای گریه‌ای که از آن سوی‌ ظلمت به گوش میرسد .
در تاریکی‌ رد کلبه‌های  محقّر را میگیرم . با خود می گویم شاید او را اینجا بیابم..
شبحی برنگاهم رخ میکشد . نزدیک میشوم...             آااه ولرزان بر جای می‌مانم .
کودکی ژنده  پوش خفته بر پلاسی کهنه ! با چشمانی باز و خیره بر آسمان مرده .
 گویی  ٫  او هم در جستجوی خدا بوده. 
 اطراف را می‌نگرم ، جز  فقر و بی پناهی  هیچ حضوری را نه می بینم و نه حس میکنم .

چشمان خیس  را بر زمین  میدوزم . خسته ام ، میخواهم  بازگردم ، که بانگی بلند می‌شنوم .
کسی‌ .. نام او را فریاد میزند.     با شتاب به آن سو میروم . همچنان او را فریاد میزنند.
 به شوق  یافتنش گام بر میدارم ،از دور هیکلی  بزرگ و سیاه را با لکه ای متحرک بر  آن میبینم.
 نزدیکتر میروم،  منجمد و رنگ باخته باز می‌مانم.
انسانی ‌ معلق میان زمین و آسمان ،عدم حضور  خدا را به رخ میکشد .
با وحشت به عقب برمی گردم  ، در گوشم هزاران صدا نهیب میزنند !      بگریز ...
تو را دروغ گفت اند ، ازهمان هنگام که آمدی .
 در این دوزخ  جای او نیست...
تا به خانه میدوم ..نفس در سینه‌ام تنگی میکند . دستم را روی قلبم میگذارم . آیا او اینجا نیست؟
ولی‌  قلب من ناله دوری سر میدهد .
پس او کجاست؟


۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

در یک غروب ( قسمت چهارم )



آنها شادمانه دقایقی همدیگر را در آغوش گرفتند . دایی حمید کمی فاصله گرفت تا نگاهی  به قد و بالای پژمان بیندازد پس از آن   دستی بر شانه او زد و گفت  آخرین باری که تو را دیدم تازه پشت لبت سبز شده بود و کلی مفتخر بودی ولی الان ,,
با گفتن این حرف به سمت من که هاج و واج به آن دو نگاه می کردم برگشت و با خنده  گفت  : پژمان جان این خانم کوچولوی مبهوت را که  می بینی خواهر زاده خوشگل من پریسا هست و در همان حال  یک دست خود را به دور شانه من انداخت و مرا به جلوکشید .
با لبخند ی ملامت بار به دایی حمید نگاه کردم و با پژمان دست دادم .
وضع گیج کننده ای شده بود . مشتری خوش منظرمن یعنی پژمان آشنای قدیمی دایی حمید از آب در آمده بود و این موضوع به هیچ وجه برای من دلداری دهنده نبود فقط می خواستم زودتر از آنحا بروم . افکارم به اینجا که رسید خالی بودن مغازه و  لزوم  بازگشتم  را مؤدبانه عنوان کردم  و با تکان دادن سر قصد بازگشت کردم که دایی با ملاطفت بازوی مرا گرفت :
با هم می رویم پری جان  و همزمان  پژمان  را به حرکت به سمت مغازه دعوت کرد . من که گمان می کردم دایی نگران من است و  نمی خواهد تنها به مغازه برگردم با اطمینان به آن دو اعلام کردم که به تنهایی می روم   ولی باز دایی حمید  گفت عزیز دلم من باید تو را به منزل برگردانم به همین دلیل هم به سمت مغازه می آمدم .

با نگرانی به او نگاه کردم چرا ؟ مگر ؟ دایی حرفم را برید : منصور نمی آید . او از من خواست که تو را به خانه ببرم .
پژمان که گویی متوجه عدم تمایل من برای همراهی او با ما شده بود پس از دقایقی سکوت به عنوان خداحافظی دست خود را به سمت ما دراز کرد که دایی گفت : کجا پژمان جان ؟ من تو را پس از سالها دیده ام , کمی دیگر با ما باش پسرم .

پژمان با نگاهی نگران مرا می نگریست . می شد فهمید او هم علاقه ای به ترک ما ندارد . آنجه که کنجکاوی من را بیش از هر چیز بر می انگیخت  علاقه دایی حمید به پژمان و ارتباطی بود که من تا به حال از آن بی خبر بودم ولی به دلیل  رفتار ساعت پیش من که پژمان شاهد آن بود حضور او در آن لحظه بر ذهن در حال کشمکش من سنگینی می کرد ولی سعی می کردم با ماسکی از لبخند تشویش درونم را فرونشانم و با هم به  مغازه برگشتیم .
آن دو در تمام  مدتی که به مرتب کردن پیشخوان ها  مشغول بودم , گفتگو می کردند . سرانجام درب مغازه را بستم و قدم زنان به سمت اتومبیل رفتیم .

لحظاتی ایستادیم . آنها همچنان به گفتگو مشغول بودند  . من کمی فاصله گرفتم  تا در سکوت  آن دو را خوب ببینم  . دایی حمید با  ۵۳ سال سن , قد بلند و  همچنان خوش قیافه بود و با شور و حرارت با   مخاطب خود حرف می زد .
پژمان  که به نظر حدود  ۲۷-  ۲۸سال داشت با هیکل کشیده موهایی که  تا روی شانه ریخته بود مودبانه و با خوشرویی به سوالات تمام نشدنی دایی حمید پاسخ می داد . در این لحظات با حرارتی که در رفتار دایی می دیدم او به نظرم جوانتر و  پژمان را مسن تر و پخته تر می دیدم .   

قبل از سوار شدن به اتومبیل دایی حمید که گویی موضوعی را تازه به خاطر می آورد به سوی من برگشت و گفت امشب تو را در خیابان در حال دویدن دیدم و خیلی متعجب شدم ولی  با دیدن پژمان موضوع را فراموش کردم . بگو ببینم برای چه  می دویدی ؟

من نگاهی به بسته ای که در دست  پژمان بود انداختم   ولی پیش از آنکه حرفی بزنم پژمان گفت : من از روی  کم حواسی شالی را که خریده بودم در مغازه جا گذاشتم و ایشان به این دلیل دنبال من آمدند .
دایی به شنیدن این حرف لحظه ای مکث کرد ولی پس از آن  با خنده بلندی به پشت پژمان زد .  شالی را که خریدی در مغازه جا گذاشتی؟  و با گفتن این حرف باحالتی از  ناباوری و سرخوشی و کمی شیطنت به پژمان و پس از ان به من نگاه کرد  .

در آن لحظه ماجرا بار دیگر برابر چشمانم رژه رفت  .  اگر پژمان همه چیز را باز گو کند چی ؟ از این فکر دچار نگرانی شدیدی شدم . ولی پژمان به سادگی تکرار کرد  : من این شال را خریدم ولی پس از آن قرار ملاقات مهمی را که در همان ساعت داشتم به خاطر آوردم به همین دلیل به سرعت مغازه را ترک کردم و شال را جا گذاشتم و البته با دیدن شما باز هم آن را فراموش کردم .
این جملات را آنچنان معصومانه ادا کرد که من با اظهارتاسف گفتم امیدوارم هنوز فرصت برای رسیدن بر سر قرار خود داشته باشید .
و او با نگاهی به ساعت مچی خود گفت اگر عجله کنم با کمی تاخیرحتما خواهم رسید و پس از آن هم عذر خواهانه تعظیم کوتاهی کرد و به سرعت به سمت اتومبیل خود حرکت کرد . من هم  به اتومبیل دایی سوار شدم ولی زیر چشمی آن سو را نگاه می کردم .

اتومبیل پژمان حرکت کرد و در لحظه ای که از کنار ما می گذشت نگاه ما با هم تلاقی کرد . برقی در نگاه او بود که لحظه ای مرا با خود برد  . گویی رازی در خود داشت  . چه می خواست بگوید ؟ . .دایی سرگرم جستجو در داشبورد ماشین بود . لحظه ای بعد به خود آمدم و با آسودگی  با خود زمزمه کردم . آیا وقعأ قرار ملاقاتی در کار بود ؟.. 

ادامه دارد ...







مشاهده قسمت‌های پیشین در یک غروب

قسمت سوم            قسمت دوم         قسمت اول







۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

دریک غروب (قسمت سوم )

با رفتن او از مغازه اظطراب من فرو نشست و بی اختیار آهی از آسودگی کشیدم . مشتری جوان من نگاه سریعی به من انداخت و  این بار به طور جدی توجهش به شالهای پشمی پیشنهادی من جلب شد . من که دیگر دلیلی برای تعریف و سخن سرایی نمی دیدم ضمن اینکه  به مرتب کردن یکی از ویترینها مشغول شدم افکارم به آنچه امروزگذشته بود کشیده شد . توطعه مهربانانه رویا و ورود همزمان دو نفر  و تاثیر متضاد آنها  بر ذهن من  .
یکی رفته ولی دیگری هنوز مانده بود  .. 
با صدای قدمهای او به خود آمدم .
او در حالی که دو رنگ مختلف شال را در دست داشت به سوی من آمد و با لبخندی هر دو را روی ویترین روبروی من قرار داد !
خوب به نظر شما کدام رنگ بهتره ؟
من که ازحواس پرتی و سربه هوایی خودم  شرمنده شده بودم نگاهی عذر خواهانه  به او و نگاهی به شالها انداختم .  
 شال  قرمزرنگ فورأ توجه من را جلب کرد و با لبخندی آن را برداشتم .
""  این رنگ مورد علاقه من است "" و آن را به دستش دادم . 
شال را به شکل ناشیانه ای به گردن پیچید و نگاهی پرسشگربه من انداخت ؛؛ 
"  به نظر شماچطوره ؟ "
با حیرت و کمی ملامت نگاهش کردم . می دانستم که غیر ممکن است شیوه بستن شال را نداند ولی  چندان مهم هم نبود ..
با لبخندی به سویش رفتم وبدون آنکه چیزی بگویم به بستن شال به دور گردنش مشغول شدم . 
او در حالی که  کمی به سوی من خم شده بود تا راحت تر شال را ببندم به یکباره سؤالی کرد که مرا بر جای خود خشکاند و حال خوشی را که داشتم به اظطرابی نفس گیر تبدیل کرد .
در حینی که به سوی من خم شده بود و سعی می کرد کاملا بی حرکت بماند . آرام پرسید , چرا فکر کردید من می توانم شما را از دست آن خاستگار سمج نجات بدهم ؟
فورأ منظور او را دریافتم .. خدای من !!
دست من رو شده بود و او از همان ابتدا ماجرا را فهمیده بود .
به شدت شرمزده و عصبانی شدم بطوری که صدای تپش دیوانه وارقلبم را می شنیدم .
حس می کردم تا آخرین قطره خون از چهره ام فرار کرده و از این رو سر را به پایین انداختم تا مخاطبم متوجه رنگ پریده و تلاطم روحی من نشود . 
لحظاتی طولانی سکوت بین ما برقرار شد  و من که حس می کردم توان نگاه کردن به او را ندارم , به زحمت سرم را بالا کردم و   او را نگریستم . 
با لحنی دوستانه و نگران از من پرسید : خوب هستید ؟   
متوجه شدم چندان هم در بند خورد کردن من نیست .
با لکنت زبان گفتم , شاید مرا ببخشید ؟؟ باور کنید ملاحطه شما را هم کردم  که این شالهای زیبا را از دست ندهید . 
او دستی به شال کشید و با فراغ و آسودگی گفت . خیر اصلا ناراحت نیستم و از نقشی  که به من دادید و تعریف و تمجید های شما نیزراضی و سپاسگزارم .
از دست خود شاکی و عصبانی بودم و آرزو می کردم او زودتر مغازه را ترک کند .
شال را برداشتم و به سوی پیشیخوان رفتم .
با این که می دانستم او هیچ گناهی ندارد , از تیز هوشی او و آشکار شدن نقشه ام ناراحت و شدیدا عصبانی بودم . 
به آرامی به سوی من آمد و در حین پرداخت بهای شال با لبخندی تسلی بخش گفت : زیاد ناراحت نباشید باور کنید من هم اگر جای شما بودم همین کاررا می کردم .  
من نیز سعی کردم با تکان دادن سر حرف او را تایید کنم ولی  مطمئن بودم که اگراو به جای من بود  چنین کاری نمی کردو لااقل آنقدر شهامت داشت  که برای فرار از یک موقعیت مشکل به جای دست زدن به چنین حیله ای , واکنشی  عاقلانه تر از خود نشان دهد .
به هر حال او بزودی می رفت  .  با به یاد آوردن این موضوع سعی کردم لبخندی بزنم .
او وجه شال را پرداخت کرد و با احترام تعظیم کوتاهی کرد و از درب خارج شد .
به ساعت  نگاهی کردم کم کم باید برادرم پیدایش می شد . زیر لب گفتم عجب روز پرماجرایی بود ولی با دیدن بسته ای بر روی میز متوجه شدم  حوادث آن روز هنوز به انتها نرسیده .. 
شال قرمز رنگ روی پیشخوان بود در حالی که من بهای آن را دریافت کرده بودم .با سرعت به سوی شال خیز برداشتم و به سمت خیابان دویدم 
نمی بایست زیاد دور شده باشد . در جهت مسیری که رفته بود دویدم و خیلی زود قد بلند و هیکل کشیده او را در خیابان نیمه تاریک تشخیص دادم  .
در حالی که همچنان می دویدم صدایش زدم .  آقاا !! آقاا!!
صدای مرا شنید و ایستاد .  روبروی اوکه رسیدم ., ایستادم .  نفس زنان بسته را به سویش دراز کردم و گفتم :  قصد پس دادن این را که نداشتید ؟
اوشال را از دست من  گرفت و گفت مسلما خیر . آشفتگی شما مرا هم گیج کرد و این را جا گذاشتم . عذر می خواهم که امروز زیاد باعث دردسر شدم .
با لبخندی به او گفتم آن کسی که باید شرمنده باشد من هستم نه شما و خواستم به سوی مغازه برگردم که  دستی روی شانه من نشست . وقتی برگشتم لبخندی به پهنای همه صورتم روی لبانم نشست . این دایی من بود . دایی حمید شاد و شنگول و دوست داشتنی من .
با صدایی مثل همیشه بلند و بدون توجه به رهگذران از من پرسید : ببینم تو اینجا چیکار میکنی خانم رییس ؟ با این سرعت دنبال دزد می دویدی ؟
ولی در همان موقع صدای آرام مخاطب من که انگار با خود حرف می زد  توجه ما را  جلب کرد ,, آقای امیری ؟؟
دایی حمید با چهره ای شاد و متعجب به مخاطب من که با نگاهی هیجان زده اورا می نگریست  , نگاه کرد و فریاد زد پژمان !!.. پسرم !! و هر دو همدیگر را در آغوش گرفتند ..
                                                               ادامه دارد [..]




در یک غروب ( قسمت دوم )     در یک غروب ( قسمت اول )

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

عروٍسک


باز هم آخرِ هفته شد و فرصتی برای استراحت پیدا کردم. این هفته قصد داشتم آخرین کارتن‌هایی‌ را که بعد از اسباب کشی‌ به منزل جدیدهنوز باز نکرده بودم و گوشهٔ انبار افتاده بودند ، قبل از این که هوای نمناکِ انبار بر روی آنها اثر بگذارد باز کنم . کارتن‌ها را بالا آوردم و در را بستم. دلم می‌خواست کارم را با آرامش انجام بدهم و یک موزیکِ ملایم این خواستِ من رو برآورده می کرد.
آهنگهای مختلفی‌ را یکی یکی رد کردم و عاقبت آهنگ ملایمی را با صدای عمادِ رام انتخاب کردم.
برای شروع عالی‌ بود...
همینطور که عماد رام با آن صدای لطیف می خواند..
لیلا، لیلا ،لیلا،،، لیلا رو بردن ..
سیه چشمون بلند بالا رو بردن
روبروی کارتن‌ها نشستم و یکی‌ یکی‌ وسایل آنها را خارج کردم. بیشتر آنها می‌شود گفت قدیمی‌ ، یادگاری ، و غیر ضروری بودند .چیزهایی‌ که نه میشد ازشان استفاده کرد و نه میشد دورِ ‌شان انداخت.
اما عاقبت دلم را به دریا زدم و خیلی‌ از آنها را کنار گذاشتم که ببرم پایین .
کارتنِ آخر رو که باز کردم زیر چند کاغذِ زرورق و گلدانِ قدیمی‌ دستم روی جسم نرمی لغزید و صدای کمی‌ برخاست. لحظه‌ای تردید کردم و بعد آن را بیرون کشیدم . یک عروسکِ پلاستیکی‌ با موهای طلایی‌ِ گیس شده ، و پیراهن صورتی‌ رنگی که به مرور زمان رنگ و روی آن رفته بود. انگشتم را آرام روی شکمش فشار دادم صدای خنده آرامی برخاست. لبخندی روی لبانم نشست و بی اختیار چند بار این کار را تکرارکردم عاقبت آن را به کناری گذشتم وباز هم به جستجو پرداختم . این بار یک پیراهن کوچولوی بافتنی بیرون کشیدم پیراهنی صورتی‌ رنگ با ۲ تا منگوله که در یقه به هم گره میخوردند به حدی کوچولو بود که باورم نمی‌شد روزی من این را به تن‌ کرده باشم انگشتانم رو روی آن کشیدم و به خرابی و زدگی‌هایی‌ را که بر اثر مرور زمان در آن ایجاد شده بود نگاه کردم . آن را بوییدم بوی نم میداد و ماندگی . به یادم آمد مادر همیشه لباسی را که برای ما میدوخت یا میخرید روی گونه اش امتحان میکرد که مبادا تن‌ فرزند دلبندش با پارچه‌ای خشن آزرده شود با این خیال چهره‌ام را در آن فرو بردم .به یکباره خود را در آن بعد از ظهرِ پاییزی یافتم . به خاطر ندارم دقیقا چند ساله بودم ولی‌ هنوز به مدرسه نمی‌رفتم . مادرم برای من تازه این پیراهنِ بافتنی را خریده بود که رنگ صورتی تیره و منگوله‌های قشنگ آن را خیلی‌ دوست داشتم. پدرم هم یک جفت کفش صورتی کوچولو که شادی من را کامل میکرد . آن روز به شکلی باورنکردنی همه چیز زیبا و رویایی بود .
بعد ظهر آن روز پدر دست من را گرفت و با خود به گردش برد. مادر موهای بلند و قهوه‌ای رنگ مرا گیس کرده و روبان زده بود من دست در دستِ پدر از شادی به جای راه رفتن میرقصیدم . به قسمت شلوغ شهر رسیدیم . دوستان پدر در آن شهرستانِ کوچک و صمیمی‌ با او سلام کّه میکردند بدونِ استثنا خم میشدند تا این کوچولوی صورتی‌ پوش را ببینند ولی من با کمرویی و خجالت خود را پشت پاهای پدر مخفی‌ می‌کردم و در حالی‌ که دستش توی دستم بود به او می‌‌چسبیدم .
پدر مدت زیادی با دوستانش صحبت کرد و هنگام جدا شدن با آنها رو بوسی کرد .
سپس قدم زنان من را به سوی مرکز خرید و مغازه‌ای پر از اسباب بازی‌ و عروسک برد . نفسم در سینه حبس شده بود با دهانی باز و نگاهی‌ متحیر به آن همه اسباب بازی خیره شده بودم . پدرم آرام به پشت من زد .. ازعروسکها خوشت میاد ؟ نمیدانم چرا به یکباره احساسِ ترس کردم . به او نگاه کردم . در نگاهش چیزی بود که مرا میترساند . در حالی‌ که این همه عروسک را در خواب هم ندیده بودم با لبهای ورچیده به علامت نفی سرم را بالا زدم . پدر با تعجب به من نگاهی کرد ودوباره گفت نگاه کن ! این عروسک صورتی‌ را ؟ چقدر شبیه تو است ،، موهایش را هم مثل تو بافته .
از آن خوشم آمد خیلی‌ قشنگ بود اما انگار کسی‌ به من میگفت این را مجانی‌ به تو نمیدهند و به همین خاطر نمیخواستم قبول کنم . به هر حال پدر عروسک را برایم خرید و دقایقی بعد با آن عروسکِ زیبا احساس ترسناک پیشین را فراموش کردم .
شب را در آغوشِ پدر و کنارِ عروسکم به خواب رفتم .
با بوسه‌ نرمی روی گونه‌ام از خواب بیدار شدم . سایهٔ پدر بود که از در خارج میشد. چشمانم را مالیدم و بلند شدم . مادر هم سر جایش نبود. بیرون رفتم ،درِ حیات باز بود . به طرف در دویدم . مادر ظرفی‌ آبی در دست داشت و پدر با ساکِ کوچکی به سمت اتومبیلی که منتظر او بود میرفت.
من مثل برق گرفته‌ها به این صحنه خیره شدم. مادر گریه میکرد و پدر سوارِ اتومبیل میشد.اما قبل از این که درِ آن را ببندد چشمش به من افتاد .از اتومبیل پیاده شد و مرا در آغوش گرفت . زبانم بند آمده بود پدر مرا چندین بار بوسید و دوباره به سوی‌ ماشین رفت . یکباره به خود آمدم و به دنبالش دویدم . مادر من را محکم گرفت . من در حالی که با گریه داد میزدم بابااا .. بابااا.... در آغوشِ مادر دست و پا میزدم . پدر با نگاهی‌ غمگین ما را نگریست .ماشین حرکت کرد و پدر را با خود برد .من می‌دانستم که او را دیگر هرگز نمی‌بینم و گریان با تمامِ قدرت زار میزدم بابااا... من عروسک نمیخوام.. من عروسک نمیخوام..




۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

در یک غروب (قسمت دوم)




خلاصه قسمت اول..
آن روزرویا برای من نقشه‌ای کشیده بود . سال آخرِ دبیرستان بودم گاهی‌ میرفتم کمک برادرم تو مغازش کار می‌کردم و پول تو جیبیم رو در میاوردم . یکی‌ ۲ روزی بود میدیدم با تلفن پیچ پچ می‌کنه حدس میزدم با پسری حرف می‌زنه ولی‌ نگاه‌هایی‌ که به من می‌‌انداخت و خنده‌های شیطنت آمیزش خیلی‌ مشکوک بود . یه بار پرسیدم با کی‌ حرف میزنی؟ پسرِ ؟ ، چشمکی زد‌‌و گفت بله ، با اخم گفتم طفلی، خدا عاقبتشو با تو به خیر کنه ، رویا خندید و گفت الهی امین ، ولی‌ چشمم آب نمی‌خوره تو چه به سر این بچه معصوم بیاری.
چشام گرد شد و گفتم باز چه دست گلی‌ به آب دادی؟
دستم و گرفت و گفت . دسته گٔل رو پیدا کردم واست . دستم و کشیدم و با عصبانیت گفتم . واسه من؟ مگه خودم چلاقم ، قاه قاه خندید و گفت حالا،،
با عصبانیت پوشیدم که برم مغازه قبل از این که از در برم بیرون ، توی گوشم گفت دقیقا ساعت ۷ میاد در مغازه . با حیرت گفتم آخه من که تنها نیستم گذشته از این هزار تا مشتری میاد و میره از کجا بشناسم . 
سارا گفت . کتِ مشکی‌ و شل گردن بژ میپوشه . ۱۸ سالشه قدش هم بلنده .
پوز خندی زدم و گفتم ، سپاسگزارم از این همه لطف و مرحمتِ خواهر کوچولو! که با مزاحم تلفنی به نامِ من دوست میشید . از طرفِ من هم قرار میگذری .
و راه افتادم که برم مغازه .
ادامه داستان ..
برادرم که پشت فرمان نشسته و منتظرِ من بود با حالتِ اعتراض آلودی گفت همیشه آنروز‌هایی‌ که تو  همراهم هستی‌ دیر میرسیم .
با بی‌حوصلگی جواب دادم ، من از این متعجبم که تو چرا نانوائی باز نکردی و رفتی‌ توی کارِ پوشاک ؟ او که از این پاسخِ من جا خورده بود ، کمی‌ آرام شد و سپس با لبخندی گفت . حالا اخم‌هات رو باز کن بچه جان با این قیافه مشتری‌ها را میپرانی .
به سمتش برگشتم و لبخندی مصنوعی نگاهش کردم و بعد با همان حال و لبهای بسته غریدم ، اینطوری؟؟
انگار خوشش اومده بود ، خندید و گفت : بله دقیقا همینطور .
آن روز در ساعتهایِ انتهای کار ، حرفهای رویا را تقریبا از یاد برده بودم و پس از جمع و جور و مرتب کردنِ مغازه  ، در حالی‌ که سر به پایین و به ثبتِ فروشِ روز مشغول بودم ، سنگینی‌ نگاهی‌ باعث شد که بی‌ اختیار سر بلند کنم و به بیرون از مغازه در نقطه نسبتا دوری دقیقا در آن سو‌ی‌ خیابان نگاه کنم .
یک نفر آنجا ایستاده بود و خیره به من نگاه میکرد . به نظر میآمد غرق در افکار خود است و شاید هم اصلا مرا ندیده بود . نمی‌دانم چرا و بدون هیچ فکر و دلیلی‌ به اولبخند زدم ولی‌ وقتی که به خود آمدم و برای تصحیحِ این اشتباه سرم را به سو‌ی‌ دیگر برگرداندم  .
 وقتی ‌که برای بارِ دوّم به بیرون نگاه کردم او را ندیدم , بی‌ اختیار آهی کشیدم و بر روی میزِ کارم خمّ شدم .   ولی‌ در همین هنگام صدای سلامی‌ مرا متوجه ورودی مغازه  کرد .
جوانی که به نظر  ۱۷ یا ۱۸سال سنّ داشت با کتِ مشکی‌ و شال گردنِ بیرنگی در ورودی مغازه ایستاده بود و با نگاهی مرموز و بازیگوش مرا مینگریست . با دیدن او به یکباره به یادِ صحبتهای رویا راجع به قرارِ ملاقاتِ ساعت ۷ افتادم   .
نگاهم به سو‌ی‌ ساعتِ دیواری چرخید ، دقایقی از ۷ گذشته بود . ضربانِ قلبم بالا گرفت و به خوبی‌ می‌دانستم که رنگِ پریده ام مکنوناتِ قلبی مرا فاش خواهد کرد و از اینرو بر بختِ بد لعنت زدم .
با قیافه ‌ای جدی  به او نگاه کردم که مستقیم به سمتِ من میامد ولی‌ نمی‌دانم چه شد که یکباره تغییرِ جهت داد و به سمت رگال لباسی که در آن نزدیکی‌ بود رفت .
شاید از حالت غیرِ دوستانه من جا خورده بود ولی‌ این حرکت او باعث شد لحظاتی فرصت برای جمع آوری افکارم پیدا کنم  ، با خود اندیشیدم بهتر این است که طبقِ شغلِ خود کاملا عادی و مانندِ هر مشتری دیگری با او برخورد کنم و در ضمن اجازه حرکتی غیرِ متعارف را به وی ندهم . در دل به نصایحِ خواهرم خندیدم چون از همان دم می‌دانستم از این مردِ جوان خوشم نخواهد آمد .
او بار دیگر به سو‌ی‌ من برگشت و سعی‌ کرد به بهانه خرید بابِ صحبت را با من باز کند ، در حینی که پاسخ میدادم نگاهم بارها گویی در جستجوی کمکی‌ بهِ بیرون دوید و از این که در آن لحظه هیچ مشتری برای خرید وارد مغازه نمی‌شد  خشمگین بودم .
او ظاهراً به سادگی‌ قصدِ رفتن نداشت  و خود را با  این پا و آن پا کردن و جستجو در رگالهای لباس مشغول میکرد .
من سعی‌ می‌کردم نگاهش نکنم ولی‌ هر بار که نگاهم به او می‌‌افتاد از زوایای مختلف نگاهِ پرسشگرِ او را میدیدم .
عاقبت صبرِ او به انتها رسید و مستقیم به سمتِ من آمد . دچارِ ترس شده بودم ، ترس از اتهام‌ها ، ترس از دیده شدن و انگشت‌های تهدید آمیز و تهمت . و ترسِ از این که ناچار به حرکتی خشماگین شوم و انسانی‌ را که برای دوستی‌ پیشقدم شده برنجانم .از طرفی‌ دلم برایش می‌سوخت و در دل به سارا ناسزا می‌گفتم .
اودست در جیبِ کت برد و گوشه سفیدِ کاغذی از جیبِ او نمایان شد ، می‌دانستم که کاغذ را نخواهم گرفت و و تا لحظاتی دیگر جوانِ نگون بخت با قلبِ شکسته مغازه را ترک خواهد کرد و از این رو به ناراحتی‌ چشمها را بر زمین دوختم ولی‌ در همین لحظه با صدای ورودِ شخصی‌ به مغازه به خود آمدم و با سبکیِ یک پری از پشتِ پیشخوانِ مغازه بیرون امدم و به گرمی‌ از مشتری تازه وارد شده استقبال کردم .
همان دمی که در آنسوی خیابان او را دیده بودم می‌دانستم که این بارِ آخر نیست . ولی‌ هرگز انتظار نداشتم با ورودی چنین دل انگیز و به جا مرا از مزاحمی تا آن حد سمج نجات دهد .
او که گویی انتظار چنین استقبالِ مهربانانه‌ای نداشت ، با نگاهی‌ شاد و متعجّب به درون آمد . نفسِ راحتی‌ کشیدم و پرسیدم که چه کمکی‌ به شما می‌تونم انجام بدهم؟
ولی‌ او به نفرِ قبل اشاره کرد و گفت لطفا اول به ایشان برسید !!
با بی‌ حوصلگی نگاهم را به سمت شخصِ دیگر برگرداندم و پرسیدم که آیا انتخابتان را کرده اید ؟ ولی‌ او که گویی قصدِ خارج شدن نداشت ، گفت خیر و با پرسش‌های مکرر مرا وادار به همراهیِ خود نمود .
ناجیِ من که با لبخندی ما را نظاره میکرد در سکوت کالاها موردِ علاقه خود را انتخاب کرد و مبلغِ آن را پرداخت و خواست تا خارج شود و من که میدیدم باز هم با آن دیگری تنها میشوم با لبخندی دعوت کننده از اوخواهش کردم که پیش از رفتن نگاهی‌ به شالهای مردانه جدیدِ ما هم بیاندازد و  با شور و هیجان وشیرین ترین لحنی که می توانستم مشغول به تعریف و سخنسرایی از شالها شدم و این که  چهره و لباس افراد بخصوصی همچون وی تا چه حد با این شالها هماهنگی دارد و او هم که پیدا بود  , از تعریف و تمجید های من غرق در لذت بود با دقت و در سکوت کامل به سخنان من گوش سپرده بود .
و بلاخره مزاحمِ تلفنی که به خشم آمده بود بدونِ هیچ حرفی‌ با دستهایِ خالی‌ و نگاهی‌ پر از کینه از مغازه خارج شد و من آهی از آرامش کشیدم .
                                                                                                                ادامه دارد,,,